خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي , بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
خاکم نکنید بذارید اونم برسه بذارید اونو ببینم وقتی به حرف می رسه خاکم نکنید هنوز عشم رو ندیدم این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدن تابوت من رو بذارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره اشکای اونو کی به جای من کنه پاک خداحافظ عشقم که منو برده زیر خاک خاکم نکنید بذارید اونم ببینه پیکر آشفته ی من میرمم روی زمینه خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم توی این چشم خشک و خالی اونو به خدا سپردم بعد از رفتن من دو سه روز تنهاش نذارید روی سنگ قبرم آیینه و شمعدون بذارید میبینی چی شد عشق ما دو تا عاشق تو مرد ...
اي هفت سالگي اي لحظه ي شگفت عزيمت بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن ميان ما و پرنده ميان ما و نسيم شكست شكست شكست بعد از تو آن عروسك خاكي كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب در آب غرق شد بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم و به صداي زنگ كه از روي حرف هاي الفبا بر ميخاست و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي دل بستيم بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود از زير ميزها به پشت ميزها و از پشت ميزها به روي ميزها رسيديم و روي ميزها بازي كرديم و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگي بعد از تو ما به هم خيانت كرديم بعد از تو تمام يادگاري ها را با تكه هاي سرب و با قطره هاي منفجر شده ي خون از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم و داد كشيديم زنده باد مرده باد و در هياهوي ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم براي عشق قضاوت كرديم و همچنان كه قلبهامان در جيب هايمان نگران بودند براي سهم عشق قضاوت كرديم بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم و مرگ زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد و مرگ آن درخت تناور بود كه زنده هاي اين سوي آغاز به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند و مرده هاي آن سوي پايان به ريشه هاي فسفريش چنگ ميزدند و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند صداي باد مي آيد صداي باد مي آيد اي هفت سالگي بر خاستم و آب نوشيدم و ناگهان به خاطر آوردم كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند چه قدر بايد پرداخت چه قدر بايد براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟ ما هر چه را كه بايد از دست داده باشيم از دست داده ايم مابي چراغ به راه افتاديم و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند چه قدر بايد پرداخت ؟ ...
سلام
سلانم به همهی دوستای خوبم که دلم واسه همشون یه ذره شده بود
میخواهم برایت بنویسم شاید برای اخرین بار.به تو بیاندیشم شاید برای اخرین بار .
این جا همه چیز بوی اخرین ها را میدهد .اخرین کلمه ی زیبا . اخرین نگاه.اخرین
انتظار واخرین قصه ای که می شد با یاد عشق ساز کرد.
نمیدانم تو خواهی اندیشید که چگونه یک نفر در انزوای دیروزها ...
ایا خواهی فهمید یک نفر چگونه و در کدامین کوچه ی غم الود سرنوشت
جان خواهد سپرد.
اصلا" ایا تو به این یک نفر فکر خواهی کرد ؟ او را به یاد خواهی اورد؟
نامش را حتی برای اخرین بار زمزمه خواهی کرد؟
اخرین لحظات با یاد تو بودن چه کند و چه کند میگذرد!
در این لحظات اخر نگاه تو اخرین سوسوی امید است از روزنه ای نه چندان
امید بخش .نگاهی مملو از بهت جدایی!!!
در این لحظات اخر تنها خواسته ی دل تکرار دوباره ی اخرین نگاه توست.
نگاهی که عقده های فرو خورده ی دل را با رازهای نهفته در قلبش برایت
فریاد میکند و توهزاران بار در سکوت رفتنش نگاه بی کلام را
برای خود زمزمه می کنی!
این اخرین حرفهای دل است.اخرین حرفها رنگ شکوه دارد فقط برای اینکه
دل ارام گیرد و به باور برسد. پس از ان همه چیز پایان میگیرد و اینجا
پایان تمام پایان هایی است که گویی پایانی نداشت!
شاید پایان اندوه نباشد .اری شاید این اخرین اندوه نباشد برایم.اما تو چه؟
چه احساسی داری حال که خوب میدانی بعد از اخرین شب شادمانگی عمرت
به اجباربرای همیشه به سرزمین بی عشق زیستن تبعید خواهی شد!
روزی اندوه جای تمام شادیها را میگیرد و من ان دم یاد عشق را در قلبی
که هیچ نشانی از عشق ندارد به خاک سپرده ام.
ان روز قلب دوباره جوانه خواهد زد.احساس خواهد شکفت.و اندوه اخرین
امروز دوباره در قلبها به پا خواهد خواست.اما ان روزدیگر بودن برای هم
معنا ندارد و قلبهای من و تو فرسنگها از هم فاصله دارند!!!
من دیگر به تونمی اندیشم و چون همیشه پر غرور از تو عبور میکنم.
این جا غم موج میزند.اینجا پایان مهرورزی است.
این جا اخرین صحنه ای است که از تو به یاد می اورم.این جا اخرالزمان
است . پایان کار است.اما اخرت نیست
یه روزی فكر میكردم بدون تو میمیرم پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم یه روزی فكر میكردم كنار تو میمونم تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم یه روزی فكر میكردم برام خیلی عزیزی اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی یه روزی فكر میكردم صادق و باوفایی اما حالا میبینم از این حرفا رهایی برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی فقط بدون كه دیگه تو قلب من تو مردی خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم منم میخوام مثل تو با یكی آشنا شم الان دیگه میفهمم كه عشق تو سراب بود خدا رو شكر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه
خداحافظ برای همیشه دوستانی که تو این مدت با همتون زندگی کردم
مگه تو نگفتی که تا آخرین لحظه های زندگیم در تقدیرتم؟؟؟
من براي تو هيچ نبودم و تو همه ي نبودن من بوديترم عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم من هنوزم دوستت دارم
هنوز وقتی اسمت میاد....وقتی صدات میاد تو ذهنم.....وقتی یاد لبخندت میفتم میگم...نه تو میایی
اینا یه خوابه که بیدار میشم به زودی......میبینم که کنارمی...میبینم که بازم داری میگی به من که دوست دارم
میرونی چرا؟؟
چون مگه خودت نگفتی که هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
اما تو نگفتی...یادته؟؟هیچی نگفتی ...حتی نگفتی که خدا نگهدارت
آره امید دارم هنوز که میای
شايد روزها يا شايدم لحظه ها وثانيه ها من به انتظار توام تا تو برگردي و دستاي گرم و مهربانت را در دست بگيرم وبا تمام وجود بگويم دوستت دارم
در انتظلرتم عزیزم
اما عزیزم بدون اینا که دلي که لحظه اي بي تو بودن را نديد و حالا زماني است که تنهاست... رفتي ..خدايم پشت و پناهت باش فراموشم کردي خدا کند فراموش نشوي شکستي خدا کند نشکني تنهايم گذاشتي خدا کند تنها نماني
هرجا باشی و با هرکسی به انتظارتم و واست آرزوی خوشبختی میکنم
میدونی چرا؟؟
چون در انتظار یه معجزم
معجزه هم که میدونی یعنی چه
معجزه يعني من ، يعني تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهيم کرد، شک نکن ! آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟ زندگي سهم کمي نيست ، مگر شک داري ؟ در رگ زنده ي اين هستي خواب آلوده باور معجزه جاريست ، مگر شک داري؟
طناب زندگی سعی کنیم این داستان را تا همیشه به یاد داشته باشیم داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد طوریکه به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند كوهنورد همانطور كه بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگيش را به ياد مي آورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند: “کمکم کن خدا”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. - پس آن طناب دور كمرت را ببُر براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت. و من و شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايم؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيم؟ . . . .س بیایید از این پس هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايمان فرستاده ميشود شك نكنيم هيچگاه نگوييم كه خداوند ما را فراموش كرده يا رهايمان كرده است هيچگاه تصور نكنيم كه او از ما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيم خدا همواره مراقب ماست خدایا پس صدای منو را هم بشنو خدایا راحتم کن که دیگه نمیخوام باشم و حس کنم که بودنم اجباره خدا جونم تو میدونی که من هیچی نیستم و نبودم و نخواهم بود خدایا سیرم از زندگی مجبودم کردن که باشم آره به خیلیا قول دادم که باشم از جمله آجیهام اما گاهی وقتا........... آره گاهی وقتا کمرت زیر همه چیز میشکنه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بشنو صداما خواهش میکنم.....