تبليغاتX
عاشق مي مونم تا وقتي زنده هستم.


عاشق مي مونم تا وقتي زنده هستم.





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

تو این مدت خیلیا بودن که به من لطف داشتن و نوشته های منه حقیر را میخوندن و نظر میدادن

از همه شماها ممنونم

ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم 

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم   

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم

سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم   

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم   

آسمان کشـتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم   

گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم   

حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.

 

 

دست علی پشت و پناهتون

یا علی


نويسنده: فرزام مورخ: پنجشنبه هجدهم تیر 1388 در ساعت: 11:59
|+|

آخرین حرف
سلام    ..امروز دوباره میخوام بگم ..ام نه برای تکرار تکرارها

اما نه برای گفتن و دل به دست آوردن

اما نه برای آتش زدن وجود نازنینت

سلام به تو که خوب میدونم که داری میخونی و به حرفام گوش میدی

سلام بر تو یا به قول پویا:دورود

قصه ای که امروز میخوام بگم مربوط میشه به ماهها ..روزها..ساعت ها و ثانیه دورتر.......شاید خیلی دور

شاید اون وقتی که اون شب که هر دوتامون داشتیم آهنگ های جدید چاوشی را گوش میکردیم..یادته..........؟؟؟یادته داشتیم به همدیگه گریه میکردیم؟؟؟؟؟یادته؟؟؟؟؟

من جسارت کردم تو همون موقع که داشتیم آبجی داداش همدیگه را صدا میزدیم...اسمتو صدا زدم

تو هم مثله همیشه گفتی جانم.......

بت گفتم میخوام داشته باشمت.......میفهمی که؟؟؟؟؟؟

احساسمو بت گقتم 

چون میخواسنم کسی را داشته باشم که وقتی بغض خرخره ام را گرفته کسی باشه که بش بگم درکم کن ولی .......

 

روزها رفتن..............

ماه ها.....ثانیه ها .......

هر روز بیشتر بت وابسته شدم تا وقتی که به خودم جرات دادم بیام ببینمت.......از نزدیک....

یادته؟؟؟؟؟

سرما بود ...تو پشت ترمینال بودی و من تو

زنگ زدی........رد میکرم.......گفتم پیدام کن....

ببین من کجام

گفتی جان....اذیتم نکن فرزام سرده...

بالاخره آمدم بیرو و دیدمت

تو اولین نگاه خط پشت لبت توجه منو جلب کرد....رفتیم و رفتیم به نا کجا آباد.......

چه حالی داد اون روز.........

تموم اینا را بهت گفتم تا بدونی خاطرت تو وجودم بود و مستی نفسهات نو قلبم.......

اما بد کردی با من...

کاری کردی که تا زندم فراموش نکنم که چه کردی با من

و کی با من این کارا کرد

کسی که بودنم به بودنش بود و نبودنم به.......

همیشه  میترسیدم

از چی؟؟؟؟؟؟

از تک زدن..از اینکه کس دیگه.......

کس دیگه...

کس دیگه بیاد تو قلبت

کس دیگه +من تورا داشته باشه

از اینکه منو بفروشی به کس دیگه

اما تو این کارا کردی

تو ..............

نمیخواستم حلالت کنم ولی از اونی که میدونی مردانگی یاد گرفتم

گذشت یاد گرفتم و شرافت

شاید منواقعا لیاقت تو را نداشتم

ولی................

همیشه به یادت میمونم

فراموشت نمیکنم

گرچه تو کردی

خوشبخت .....


نويسنده: فرزام مورخ: پنجشنبه هجدهم تیر 1388 در ساعت: 11:50
|+|

بازیچه

دوباره بازیچه شدم توی تئاتر زندگی

تویی نماشنامه دل ، شکسته شد به سادگی

نقش نبودن واسه توست

نقش شکستن واسه من

صندلی خالی از تو شد

ای بی صدا حرفی بزن

 

پیاده تا نبودنت رفتمو تنها تر شدم

توی تئاتر زتدگی بغض یه بازیگر شدم

 

خورشید ما کاغذی بود

فقط دکور بودو همین

گلوله های برفیمون آب نشدن رو ی زمین

پرده به آخرش رسید تکرار تلخ خواهشم

رو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم...

 

پیاده تا نبودنت رفتمو تنها تر شدم

توی تئاتر زتدگی بغض یه بازیگر شدم....


نويسنده: فرزام مورخ: دوشنبه پانزدهم تیر 1388 در ساعت: 19:13
|+|

خاکم نکنید

خاکم نکنید بذارید اونم برسه
بذارید اونو ببینم وقتی به حرف می رسه
خاکم نکنید هنوز عشم رو ندیدم
این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدن
تابوت من رو بذارید اونم بگیره
حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره
اشکای اونو کی به جای من کنه پاک
خداحافظ عشقم که منو برده زیر خاک
خاکم نکنید بذارید اونم ببینه
پیکر آشفته ی من میرمم روی زمینه
خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم
توی این چشم خشک و خالی اونو به خدا سپردم
بعد از رفتن من دو سه روز تنهاش نذارید
روی سنگ قبرم آیینه و شمعدون بذارید
میبینی چی شد عشق ما دو تا عاشق تو مرد ...

نمی خواستم ببخشمت ولی..............................


نويسنده: فرزام مورخ: دوشنبه پانزدهم تیر 1388 در ساعت: 19:10
|+|

 

با من سخن بگو

من نمی دانم تا کی

باید در انتظار گذرت باشم

من اصلا نمی دانم

آیا تو قصد سفر داری

یا من بیهوده

به این جاده سرد و تاریک

خیره شده ام؟؟

بیا، شاید پایان دنیا باشد

بیا با من سخن بگو، ناگفته هایم را بشنو

تلخ تر از این چگونه می تواند باشد؟

بیا،

به خاطر تمامی شاید ها بیا

بیا شاید راز این بهت غم انگیز

فاش شود

بیا تا شاید حکمت خدا قسمت شود

و سهم من از تمام دنیا

تنها چشمان وحشی تو باشد

آری

من از تمام دنیا

تنها چشمان وحشی تو را به ذهن خواهم سپرد.


نويسنده: فرزام مورخ: پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 در ساعت: 18:13
|+|

آن روزها.........
ان روزها چقدر پاک بودیمو بی گناه...

با یک ، نگاه عاشق میشدیم

با یک اشاره دل می باختیم!

وقتی به دل بستن خود فکر می کنم

از همه ی آن سادگی ها به خنده می افتم!

ولی نه! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش!

اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت!

من به یک نگاه دل باختم...

به صد اشاره آن را پاک کردم!

می دانم آنچه باید ، اتفاق می افتد!

من به تقدیر نوشته شده ایمان دارم...

و فکر می کنم

آنچه باید رخ خواهد داد!

پس خود را به سرنوشت می سپارم

و ایمان دارم

دل های پاک و بی گناه ، تقدریری زیبا دارند...!!!


نويسنده: فرزام مورخ: دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 در ساعت: 19:54
|+|

سلامی دویاره
A A

اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و
روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست
بعد از تو آن عروسك خاكي
كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم
و به صداي زنگ كه از روي حرف هاي الفبا بر ميخاست
و به صداي سوت كارخانه هاي
اسلحه سازي دل بستيم
بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود
از زير ميزها به پشت ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي كرديم
و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگي
بعد از تو ما به هم خيانت كرديم
بعد از تو تمام يادگاري ها را
با تكه هاي سرب و با
قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد كشيديم
زنده باد
مرده باد
و در هياهوي ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان
كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم
بعد از تو ما كه قاتل يكديگر
بوديم
براي عشق قضاوت كرديم
و همچنان كه قلبهامان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت كرديم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم
و مرگ زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد
و مرگ آن درخت تناور بود
كه زنده هاي اين سوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي
بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ ميزدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند
صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد اي هفت سالگي
بر خاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
كه كشتزارهاي
جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت
چه قدر بايد
براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟
ما هر چه را كه بايد
از دست داده باشيم از دست داده ايم
مابي چراغ به راه افتاديم
و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود
در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام
كاهگلي
و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت ؟ ...

 

سلام

سلانم به همهی دوستای خوبم که دلم واسه همشون یه ذره شده بود

خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟


نويسنده: فرزام مورخ: جمعه بیست و ششم مهر 1387 در ساعت: 18:9
|+|

خداحافظ شاید برای همیشه.........................

میخواهم برایت بنویسم شاید برای اخرین بار.به تو بیاندیشم شاید برای اخرین بار .

 

این جا همه چیز بوی اخرین ها را میدهد .اخرین کلمه ی زیبا . اخرین نگاه.اخرین

انتظار واخرین قصه ای که می شد با یاد عشق ساز کرد.

نمیدانم تو خواهی اندیشید که چگونه یک نفر در انزوای دیروزها ...

ایا خواهی فهمید  یک نفر چگونه و در کدامین کوچه ی غم الود سرنوشت

جان خواهد سپرد.

اصلا" ایا تو به این یک نفر فکر خواهی کرد ؟ او را به یاد خواهی اورد؟

نامش را حتی برای اخرین بار زمزمه خواهی کرد؟

اخرین لحظات با یاد تو بودن چه کند و چه کند میگذرد!

در این لحظات اخر نگاه تو اخرین سوسوی امید است از روزنه ای نه چندان

امید بخش .نگاهی مملو از بهت جدایی!!!

در این لحظات اخر  تنها خواسته ی دل تکرار دوباره ی اخرین نگاه توست.

نگاهی که عقده های فرو خورده ی دل را با رازهای نهفته در قلبش برایت

فریاد میکند و توهزاران بار در سکوت رفتنش نگاه بی کلام را

برای خود زمزمه می کنی!

این اخرین حرفهای دل است.اخرین حرفها رنگ شکوه دارد فقط برای اینکه

دل ارام گیرد و به باور برسد. پس از ان همه چیز پایان میگیرد و اینجا

پایان تمام پایان هایی است که گویی پایانی نداشت!

شاید پایان اندوه نباشد .اری شاید این اخرین اندوه نباشد برایم.اما تو چه؟

چه احساسی داری حال که خوب میدانی بعد از اخرین شب شادمانگی عمرت

به اجباربرای همیشه به سرزمین بی عشق زیستن تبعید خواهی شد!

روزی اندوه جای تمام شادیها را میگیرد و من ان دم یاد عشق را در قلبی

که هیچ  نشانی از عشق ندارد به خاک سپرده ام.

ان روز قلب دوباره جوانه خواهد زد.احساس خواهد شکفت.و اندوه اخرین

امروز دوباره در قلبها به پا خواهد خواست.اما ان روزدیگر بودن برای هم

 معنا ندارد و قلبهای من و تو فرسنگها از هم فاصله دارند!!!

من دیگر به تونمی اندیشم و چون همیشه پر غرور از تو عبور میکنم.

این جا غم موج میزند.اینجا پایان مهرورزی است.

این جا اخرین صحنه ای است که از تو به یاد می اورم.این جا اخرالزمان

است . پایان کار است.اما اخرت نیست

یه روزی فكر میكردم بدون تو میمیرم
پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم
یه روزی فكر میكردم كنار تو میمونم
تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم
یه روزی فكر میكردم برام خیلی عزیزی
اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی
یه روزی فكر میكردم صادق و باوفایی
اما حالا میبینم از این حرفا رهایی
برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی
فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی
فقط بدون كه دیگه تو قلب من تو مردی
خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی
منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم
منم میخوام مثل تو با یكی آشنا شم
الان دیگه میفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود
خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه
تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه

خداحافظ برای همیشه دوستانی که تو این مدت با همتون زندگی کردم

خداحافظ


نويسنده: فرزام مورخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 3:27
|+|

یاد گذشته ها

آژاده آزادم ببین

چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که

تقدیر زنجیر من است

امروز تصویر من است

با عشق تو بر باد رفت

آن آبروی مختصر

من روح بارانم ببین

چون عشق تقدیر من است

آی خدااااااااااااااا

خودت گفتی آژاده آزادم

خوب نگام کن ...ببین فقط و فقط عشق تورا دارم

مگه تو اینارا نگفتی؟؟؟؟

مگه تو نگفتی که تا آخرین لحظه های زندگیم در تقدیرتم؟؟؟

من براي تو هيچ نبودم و تو همه ي نبودن من بوديترم عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم من هنوزم دوستت دارم

هنوز وقتی اسمت میاد....وقتی صدات میاد تو ذهنم.....وقتی یاد لبخندت میفتم میگم...نه تو میایی

اینا یه خوابه که بیدار میشم به زودی......میبینم که کنارمی...میبینم که بازم داری میگی به من که دوست دارم

میرونی چرا؟؟

چون مگه خودت نگفتی که هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه

 

اما تو نگفتی...یادته؟؟هیچی نگفتی ...حتی نگفتی که خدا نگهدارت

آره امید دارم هنوز که میای

شايد روزها يا شايدم لحظه ها وثانيه ها من به انتظار توام تا تو برگردي و دستاي گرم و مهربانت را در دست بگيرم وبا تمام وجود بگويم دوستت دارم

 

در انتظلرتم عزیزم

اما عزیزم بدون اینا که دلي که لحظه اي بي تو بودن را نديد و حالا زماني است که تنهاست... رفتي ..خدايم پشت و پناهت باش فراموشم کردي خدا کند فراموش نشوي شکستي خدا کند نشکني تنهايم گذاشتي خدا کند تنها نماني

هرجا باشی و با هرکسی به انتظارتم و واست آرزوی خوشبختی میکنم

میدونی چرا؟؟

چون در انتظار یه معجزم

معجزه هم که میدونی یعنی چه

معجزه يعني من ، يعني تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهيم کرد، شک نکن ! آسمان آبي آبيست، مگر شک داري ؟ زندگي سهم کمي نيست ، مگر شک داري ؟ در رگ زنده ي اين هستي خواب آلوده باور معجزه جاريست ، مگر شک داري؟

پس به انتظار معجزه میمونم

تا اون روز بدرود

 

 


نويسنده: فرزام مورخ: جمعه یکم شهریور 1387 در ساعت: 23:48
|+|

خدایا صداما میشنوی؟؟؟

طناب زندگی سعی کنیم این داستان را تا همیشه به یاد داشته باشیم داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد طوریکه به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند كوهنورد همانطور كه بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگيش را به ياد مي آورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند: “کمکم کن خدا”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. - پس آن طناب دور كمرت را ببُر براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت. و من و شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايم؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيم؟ . . . .س بیایید از این پس هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايمان فرستاده ميشود شك نكنيم هيچگاه نگوييم كه خداوند ما را فراموش كرده يا رهايمان كرده است هيچگاه تصور نكنيم كه او از ما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيم خدا همواره مراقب ماست خدایا پس صدای منو را هم بشنو خدایا راحتم کن که دیگه نمیخوام باشم و حس کنم که بودنم اجباره خدا جونم تو میدونی که من هیچی نیستم و نبودم و نخواهم بود خدایا سیرم از زندگی مجبودم کردن که باشم آره به خیلیا قول دادم که باشم از جمله آجیهام اما گاهی وقتا........... آره گاهی وقتا کمرت زیر همه چیز میشکنه خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بشنو صداما خواهش میکنم.....


نويسنده: فرزام مورخ: جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 در ساعت: 13:29
|+|

کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.pars-pedram.blogfa.com & www.pars-pedram.blogfa.com & +PARS+

My Script-by Me